تبلیغات
تصویر فردا

تصویر فردا
مرجع سینمایی 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به تصویر فردا امتیاز دهید.





 
من در بیابان بزرگ شدم. در پالم اسپرینگز کالیفرنیا به دنیا آمدم و می توانم بگویم که من تنها کسی هستم که واقعا در آنجا به دنیا آمده! هوای فوق العاده داغی داشت و جالب اینجا بود که بین خانه ها را زمین های خالی پر کرده بود.ما در این زمین ها بازی می کردیم و گاهی وقت ها لاک پشتهای صحرایی پیدا میکردیم. مردم این لاک پشتها را به جای سگ نگه میداشتند. بنابراین کاملا کودکی متفاوتی را تجربه کرده ام. کمی شبیه کودکی ای بود که در "کشتن مرغ مقلد" وجود داشت. فیلمی که من چند بار در کارهایم به آن ارجاع داده ام.

اما جایی که در آن زندگی میکردم جامعه ی گرم و صمیمی ای داشت. خاطرم هست که ایستگاه رادیویی هر تابستان مسابقه هایی برگزار میکرد، مانند: "فکر میکنید در چه روزی دما به 114 درجه می رسد؟" نه اینکه "فکر میکنید آیا دما به 114 درجه میرسد؟" بلکه "چه روزی این اتفاق می افتد"

اما چیزی که من به خاطر می آورم نه تنها گرمایی طاقت فرسا نبود، بلکه بسیار دلنشین بود.

پدرم در کار ملک و املاک بود و مادرم معلم. کمی بعد تر ما به ایندیا (در کالیفرنیا) نقل مکان کردیم که به نوعی همان پالم اسپرینگز بود ولی کمی کوچکتر و روستایی تر. مادرم همیشه در کمدی بهترین شاگرد بود و هنوز هم هست. در کلاسهای انگلیسی یا جامعه شناسی اش همیشه به "کمدی" اشاره می کرد چون که معتقد بود شادی، لغزش ناپذیر ترین نشانه ی زیبایی در زندگی ست. پس او ما را اساسا کمدین های خوبی بار آورد- وودی آلن، رابرت کلین، مایک نیکولز و الین مِی- و از آن لذت واقعی کلمات و شادی در هنر بیرون آمد.

عاشق روزنامه نگاری و موسیقی شدم و خیلی زود در سنین جوانی به عنوان روزنامه نگار موسیقی راک مشغول به کار شدم، چون که مادرم کاری کرد که سالهای مدرسه را جهشی بخوانم. قضیه این بود که او احساس می کرد که مدارس امریکایی قوه ی ادراک کودکان را دست کم می گیرند. مثلا به کلاس پنجم چه احتیاجی است؟ مگر چه اتفاقی در کلاس پنجم می افتد؟ تقسیم؟ باید مستقیم به کلاس ششم رفت. به هرحال، من این زندگی با شتاب را در مدرسه گذراندم و به مدرسه تابستانی رفتم، در آنجا هم تصادفا یک سال را جهشی رد کردم و دو تای دیگر را با تصمیم شخصی. بنابراین در سن 15 سالگی فارغ التحصیل شدم و به عبارتی راه دیگری را در پیش گرفتم، و در یک روزنامه ی زیرزمینی محلی با گروه های موسیقی مصاحبه می کردم. در آن زمان به سن دیگو نقل مکان کرده بودیم.

فکر می کردم که جهان دارد اوقات بی نظیری را سپری می کند و زمان، زمان شکوفایی موسیقی بود. این به اوایل دهه هفتاد برمیگردد. خواهرم در روزنامه ای به نام Door برای خودش کاری دست و پا کرده بود. خانه ی بزرگ و شکستنی ای در پایین شهر بود که در آن ایده های مختلفی شکل میگرفت. بعضی ها بودند که ماریجوانا می کشیدند و بین یکدیگر رد و بدل میکردند، بقیه هم خیلی متعهدانه در حال بحث کردن بر این بودند که چگونه مانع ورود حزب جمهوری خواه به شهر سن دیگو شوند.یادم می آید که خواهرم مرا برای اولین بار به این خانه برد و من کم کم با آن آدم ها آشنا شدم. به آرامی، اما با اطمینان، توانستم که از آنها بخواهم برای من تکالیفی تعیین کنند. یادم می آید که یک روز جان لنون ترانه ای را به این روزنامه فرستاد و دلیلش این بود که حزب جمهوری خواه در تدارک آمدن به شهر سن دیگو بود. پس او و آلن گینزبرگ ترانه ای را با عنوان Going to San Diego نوشتند و آن را به این خانه و این روزنامه فرستادند. احساس میکردم که من در نقطه ی کانونی تمام چیزهای فرهنگی در آن خانه به سر میبردم.

از آنها خواستم تا برایشان چند نقد آلبوم بنویسم. اگر آن نقد مورد تایید قرار میگرفت و چاپ میشد آن وقت یک نسخه از آلبوم به عنوان دستمزدم محسوب میشد. در آن مدت حدود پنجاه نقد درباره ی هرچیزی که گیرم می آمد نوشتم. بر روی نسخه های تبلیغاتی آلبوم ها هم نقد نوشتم. تعداد کمی از آنها چاپ شد و بقیه (بهمراه همان نسخه های چاپ شده) را به مجلات دیگر فرستادم، و یکی از آن ها مجله ی Rolling Stone بود. جالب ترین چیز در مورد روزنامه ی Door در سن دیگو این بود که آنها مقالات لستر بنکز (Lester Banks) را هم تا آن زمان چاپ کرده بودند. او یکی از اولین نقد نویسان موسیقی راک و ساکن شهر سن دیگو بود. در فیلم "تقریبا مشهور" شخصیتی وجود دارد که بر اساس خاطرات من از لستر بنک شکل گرفته است. لستر گاهی اوقات ساعت ها بر روی مطالبی که مینوشت وقت می گذاشت و شاید حتی اسمی هم از آلبومی که برایش نقد مینوشت در مطلبش نمی آورد. همیشه در حال نوشتن بود، نوشتن نقدهایی که در این روزنامه ی زیرزمینی نگهداری می شد. پس من می نشستم و آنها را میخواندم، مطالبی که باید حتما چاپ میشد ولی نمی دانم که به چه دلیل این اتفاق نیفتاده بود.
 

من عاشق نوشتن درباره موسیقی و کلاً فرهنگ و هنر شدم و کارکنان مجله Rolling Stone متوجه کار من شدند و بلاخره موفق شدم که در آن مجله مطلب بنویسم.

به فیلم و سینما عشق می ورزیدم ولی هیچوقت فکر نمیکردم که سرنوشتم به فیلمسازی منتهی شود. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم روزنامه نگاری بود و عاشق پرداختن به جزئیات و ضبط و ثبت کردن لحظه های زندگی واقعی بودم. کم کم متوجه شدم که در فیلم های مورد علاقه ام هم همین اتفاق می افتد. مثلا فیلمی مانند Carnal Knowledge که یک سری از لحظه های دزدی شده را در بر میگیرد. مثل وقتی می ماند که آدم ها در روابط سختشان غوطه ور شده اند و فکر میکند که کس دیگری آنجا نیست. برای من روزنامه نگاری به این معناست. بنابراین من کم کم شروع کردم به شناختن علاقه ام به سینما همچنان که به نوشتن علاقه مند بودم. فیلم برای من از دنیای نویسندگی آمد، پس من مشغول به خواندن (و تحصیل) فیلم نامه کردم. اما باز دوباره اصلا فکر نمی کردم که وارد این حیطه شوم.

سپس کتاب Fast Times at Ridgemont High را نوشتم. همچنین درباره ستاره های راک در مجله ی Rolling Stone می نوشتم. بیشتر از قبل شروع به مصاحبه کردن کردم. با طرفداران و تماشاچیان موسیقی راک مصاحبه می کردم چرا که کنار هم قرار گفتن ستاره های راک در هتل های آنچنانی و طرفدارانی که ماهها درآمدشان را ذخیره کرده بودند تا بلیت بخرند را دوست داشتم. برای مثال فردی که در تعمیرگاه خودرو کار کرده بود تا پول بلیتش را دربیاورد. فرد دیگری که لباسی خریده بود تا با آن به کنسرت برود. کم کم همه چیز برایم عوض شد و ناگهان پسرک طرفدار جای Rod Stewart (که در حال سفارش شامپاین از اتاق هتل بود) را برایم گرفت.

کتاب Fast Times درباره ی پسری بود که به این کنسرت ها میرفت. تمام کتاب بر اساس زندگی واقعی بود. درباره ی یک سال در دبیرستانی در سن دیگو بود، جایی که من در آن تحصیل میکردم، همان سال ارشدم که هیچوقت آن را نگذراندم. فکر می کنم که Fast Times at Ridgemont High از بین نوشته هایم ، برایم محبوبترین است. نوعی سعادت در بین جملات آن کتاب موج میزند، انگار که داشتم در یک تحقیق بزرگ شنا میکردم و از ضیط و ثبت کردن زندگی واقعی از آن طریق ، لذت می بردم.

فیلم Fast Times به خاطر تام مونت (Tom Mount) ساخته شد، که در آن زمان یکی از مدیران اجرایی شرکت یونیورسال (Universal) بود و مقالات مرا در Rolling Stone خوانده بود و معتقد بود که این کتاب می تواند شکل مدرنی از کتاب "ناطور دشت" باشد. او مرا با آرت لینسن (Art Linsen) آشنا کرد، کسی که پیشتر مدیر برنامه های گروه های راک بود و حالا به تهیه کنندگی فیلم تغییر شغل داده بود. او و تام مونت به این نتیجه رسیدند که اگر بخواهند از کتاب من فیلمی بسازند، خود من ارزان ترین فرد برای ساختن آن هستم. از من خواستند که فیلم نامه را خودم بنویسم چون فکر می کردند هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را بهتر انجام دهد. هرچه زمان می گذشت آنها مرا بیشتر مورد حمایت قرار میدادند. چندین بار فیلم نامه را نوشتم و دوباره بازنویسی کردم تا اینکه بلاخره عاشق فیلمنامه نویسی شدم.

سپس ما یک کارگردان به نام ایمی هکرلینگ (Amy Heckerling) پیدا کردیم. کسی که فیلم کوتاه تحسین برانگیزی را در فستیوال فیلم AFI به نمایش در آورده بود.او را استخدام کردیم، و من دریافتم که او هم دغدغه و حساسیت های مشابهی دارد. "بیایید درباره ی بچه ها منفی صحبت نکنیم. بیایید آنها را ارج بنهیم، به جای اینکه به آنها از بالا نگاه کنیم و به بچگی و بامزگی شان بخندیم. بیایید بگوییم که آنها شخصیتهای بزرگی هستند و به ارزشمندی بزرگسالان. بیایید ببینیم که واقعا زندگی آنها چگونه است." اینطور شد که او این فیلم را ساخت، و فکر میکنم که آن زمان مردم از این موضوع که این فیلم از هیچ کس سواستفاده نکرد، قدردانی کردند. فیلم به شخصیت هایش در دردها و شادی هایشان احترام میگذارد و آنها را ارج می نهد. همچنین اِیمی در کارش خیلی ماهر بود، صحنه های معاشقه ی فیلم همپچون صحنه های مستندی زیباست. او اندوه و اضطراب عشق دوران بلوغ را به خوبی نشان می داد.

در آن زمان این فیلم مثل تلنگری بود برای تماشاچیانی که به دیدن آن می نشستند. انگار که این فیلم به زبانی حرف می زد که مدت ها بود در فیلم ها شنیده نشده بود.
 

استودیو به Fast Times اعتقادی نداشت. فیلم را در تعداد کمی سینما نشان دادند و در لحظه ای آخر هم مدت زمان اکران را به نصف تقلیل دادند. خاطرم هست وقتی را که با دوستم در جاده در حال رانندگی کردن بودم و خیلی ناراحت بودم به خاطر رفتاری که استودیو با فیلم داشت، انگار که فیلم را دور انداخته بودند. تعداد کمی نقد منفی در مطبوعات چاپ شد، و من از ناراحتی فقط می خواستم از شهر خارج شوم و در جاده رانندگی کنم.

درآریزونا توقف کردیم. شنبه بود، فردای روز اکران فیلم. تصمیم گرفتیم به سینمایی برویم که این فیلم را اکران کرده بود. گفتیم برویم و حال هوای یک سینمای تقریبا خالی از تماشاچی را ببینیم. اما حقیقت جور دیگری بود، سینما پر بود از جوانانی که فیلم را حتی برای بار دوم و سوم می دیدند. کفش های «ونس» شطرنجی به پا داشتند، درست مثل شخصیت شان پن در فیلم. و سعی می کردند مثل او صحبت کنند. به چیزهایی در فیلم می خندیدند که من حتی فکر هم نمی کردم که خنده دار باشد. تجربه خیلی خوبی بود، و من آن روز فهمیدم که این کار را باید برای همیشه انجام دهم، چون که هیچ چیز مانند این نیست که با نشان دادن زندگی واقعی، مردم را بخندانی. Fast Times آغاز گر همه چیز برای من بود.

منبع: کادر



طبقه بندی: کارگردانان،
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ احمد فیاضی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


مطالب مفید از سینما. مرجع سینمایی،

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar

  • تبلیغات متنی
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات