تبلیغات
تصویر فردا

تصویر فردا
مرجع سینمایی 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به تصویر فردا امتیاز دهید.








در دوران کودکی چیزی نداشتیم که تجربیات خود را با آن مقایسه کنیم. از نظر من بزرگ شدن در «کلیولند» کاملاً معمولی بود. فکر می کنم تنها اتفاق مهم زندگی من این بود که در اوایل کودکی پدرم را از دست دادم و البته قبل از آن پدر ما رو ترک کرده بود.پس تنها چیزی که بود جنجال ترک پدر و قبل از آن خاطرات خیلی محوی که از مشاجره های قبلی اش بود.

یک سال از رفتنش گذشته بود که در محل کارش سکته قلبی کرد و در چهارمین سالگرد تولد من به خاک سپرده شد. آن پنج سال زندگی من اختلال های فراوانی داشت و از آن پس مجبور به جایه جایی شدیم. به دلیل کم شدن قابل توجه حقوق مادرم، از این خانه به آن خانه، از این محله به آن محله نقل مکان می کردیم.

اما «کلیولند» شهر خوبی برای رشد کردن و بزرگ شدن کودکان بود. در «کلیولند» پارک های بزرگی وجود داشت. حس درخت و آب همیشه زنده بود حتی دریاچه کوچکی نیز آنجا وجود داشت. آنجا هنوز هم همانطور است. من سعی می کنم در فیلم هایم آن حس راز درخت و ضمیرناخودآگاه آب را بگنجانم.این کار را دوست دارم.

البته من یک خصوصیت تربیتی دارم که فکر می کنم باید به آن اشاره کنم، زمانی که والدینم هنوز با هم زندگی می کردند و فکر می کنم زمانیکه در ازدواجشان به مشکل برخورده بودند به شرکت در مراسم های کلیسا دعوت شدند و به مسیحت بنیادی در کلیسای پروتستان تغییر مذهب دادند.

کلیسا تقریباً خانواده دوم بود. زنان شهر یک گروه مطالعه انجیل برگزار کرده بودند و قبل از کلیسا همدیگر را ملاقات می کردند. آنها بر اساس ایدئولوژی ارواح سبز خود را «گروه سبز» می نامیدند. آن بانوان تا ابد با یکدیگر دوست می مانند. در واقع آنها هنوز هم با هم دوست هستند. حس چشمگیری از استحکام، پابرجایی و پناهگاه حکم فرما بود و تمام فعالیت ها حول محور کلیسا شکل می گرفت. ما وقت زیادی را آنجا می گذراندیم، اغلب برای دعا کردن و فعالیت های دیگر به کلیسا می رفتیم و البته روزهای یک شنبه که جای خود را داشت. من به شخصه در تمام فعالیت های کلیسا برای جوانان شرکت می کردم و این جنبه مثبت کلیسا بود.

جنبه منفی کلیسا-البته برای یک فیلمساز- این است که آنها به فیلم اعتقاد ندارند. بدون استثنا فیلم های والت دیزنی، هالیوود و محصولاتش به معنای واقعی کلمه «شیطانی» در نظر گرفته می شود. در نتیجه ما به سینما نمی رفتیم اما من با سرعت کتابخانه ای پیدا کردم و مشغول مطالعه داستان و رمان شدم.

یکی از دوستان مادرم «دروتی دالتون» نام داشت. وقتی پدرم از دنیا رفت او من را به خانه اش دعوت کرد که در طول روز تا وقتی مادرم از سرکار برمی گردد با آنها بمانم. برای سال های طولانی آنها خانواده دوم من بودند و «ادی دالتون» مانند پدر دوم من بود. یکی از سرگرمی های «ادی» فیلمبرداری هشت میلیمتری بود. او از همه چیز فیلم می گرفت و ما هر شنبه به خانه آنها می رفتیم تا فیلم هایش را تماشا کنیم. او همچنین از یک ویدئو کلوپ فیلم اجاره می کرد. هر نوع فیلمی از کارتون های Woody Woodpecker تا بهترین وقایع دنیا. فیلم ها صامت بودند و همگی در مورد آنها حرف می زدیم، نظر می دادیم و می خندیدیم. به خوبی به یاد می آورم که کاملاً مسحور فیلم ها می شدم.

اما این علاقه منجر به انجام کاری از سوی من نشد. سال ها بعد زمانی که در دانشگاه تدریس می کردم در حیاط دانشگاه فیلم کوتاه نمایش می دادند. این نمایش ها باعث شد تا من مسحور این فیلم ها شوم و تصمیم بگیرم که من هم یک فیلم کوتاه بسازم. آنجا بود که یک دوربین ۱۶ میلیمتری صامت اجاره کردم و شروع به ساختن فیلم های خانگی کردم. دانشجویانی که اطلاعات بیشتری نسبت به من در مورد ساخت فیلم داشتند پیشنهاد راه اندازی کلوپ فیلم را دادند و ادعا کردند قصد فیلمبرداری و تولید دو فیلم را دارند.
 

آنها چیزی به تقلید از فیلم «مأموریت غیرممکن» نوشتند و من به نوعی مشاور و فیلم بردار بودم. ما در شهر پتسدام در نیویورک مشغول تهیه فیلم بودیم. شهری که من در آن مشغول تدریس در دانشگاه و فیلم گرفتن از همه چیز حتی چرخ دستی ها بودم.

ما فیلم می گرفتیم و با استفاده از یک آپارات که از آن به عنوان سیستم تدوین استفاده می کردیم تصاویر را به هم وصل می کردیم. در واقع چیزی از جنبه فنی فیلمسازی نمی دانستیم. شاید قابل باور نباشد ولی ما عکس ها و فیلم ها را با استفاده از چسب مایع و یا چسب نواری به هم وصل می کردیم ‪و صداها را روی نوار کاست دو نواره ضبط می کردیم و سعی می کردیم آن را با یک رئوستا هماهنگ نگه داریم. فیلم را در محوطه دانشگاه نشان دادیم و پول زیادی از بابت آن درآوردیم. در عرض ۱۰ دقیقه هزینه ساخت فیلم را که فکر می کنم ۳۰۰ دلار بود جبران کردیم. مهمانی بزرگ گرفتیم و فیلم های دیگری را شروع کردیم. اواخر آن سال بود که مدیر گروه دانشگاه مرا به علت کار نکردن روی رساله دکترا و منتشر نکردن هیچ کتابی مورد بازخواست قرارداد.

او گفت که من با دوربین «احمقانه ام» اطراف دانشگاه راه می روم و مانند یک «احمق» جلوه می کنم. او به من پیشنهاد کرد که دست از فیلم سازی بردارم و مانند یک استاد دانشگاه رفتار کنم. آنجا بود که من استعفا دادم و به او گفتم که به نیویورک خواهم رفت و یاد می گیرم که چطور فیلم بسازم. حقوق تعطیلات آینده را از آنها گرفتم و به نیویورک رفتم.

مجله ای به اسم Evergreen Review مجله محبوب من بود و همیشه آن را می خواندم. این مجله را Grove Press منتشر می کرد و پر از مطالبی در مورد واقعیت سینما و مستند بود. در یکی از چاپ ها به D. A. Pennebakerکه مستندی به نامMonterey Popساخته بود، اشاره شده بود. دفتر او در خیابان چهل و پنجم غربی واقع شده بود به آنجا رفتم ولی کاری پیدا نکردم ساختمانشان مملو از فیلمسازان مستند بود، اما هیچ یک کاری به من پیشنهاد نکردند.

اواخر تابستان بود که به همسرم تلفن کردم و به او گفتم که هنوز کار پیدا نکردم و سرشکسته به شهرم پتسدام Potsdam برگشتم اما نمی توانستم به دانشگاه برگردم. یک سال در دبیرستان جامعه کشاورزان مشغول تدریس شدم و با خود فکر می کردم که به دلیل یک رویای خام از کجا به کجا رسیدم. چیزهایی می نوشتم که منتشر نمی شوند و سعی می کردم به طریقی وارد فیلم سازی شوم در حالیکه داشتم سی ساله می شدم.

اواخر آن سال بود که تصمیم گرفتم یا شغل دیگری به عنوان مدرس پیدا کنم و یا یکبار دیگر فیلمسازی را امتحان کنم.

در نهایت تصمیم خود را گرفتم و فیلمسازی را انتخاب کردم. همچنان شغلی پیدا نمی کردم تا اینکه یکی از دانشجویان قدیمی امSteve Chapin را ملاقات کردم که برادری به اسم هری داشت.

هری برای شرکت IBM در نیویورک تیزرهای تبلیغاتی درست می کرد. استیو به من پیشنهاد کرد که برادرش را ملاقات کنم. او نیز توانست برای من کاری پیدا کند اما به من پیشنهاد کرد که کنار او بنشینم و اصول تدوین با سیستمSteenbeck را یاد بگیرم. قبول کردم و در جایی به اسم مدیریت فیلمRoland Time مشغول یادگیری شدم به تدریج پیام رسان شدم و بعد از حدود ۱۰ ماه شغلی به عنوان دستیار مدیر به من پیشنهاد شد. ما روی پروژه های زیادی کار می کردیم و در آخر رونالد مرا اخراج کرد. عکسی که از یک فیلم برداشته شده بود را از لابراتور گرفتم و باید آن را به فیلمنامه نویس مهمی نشان می دادم، آنها را به صورت معکوس به هم وصل کردم و در نتیجه اخراج شدم.

ناگهان خود را مشغول مسافرکشی در نیویورک دیدم. سرانجام کار دیگری پیدا کردم. باید فیلم برداری های روزانه فیلمی به اسم «با هم» together را هماهنگ می کردم. سازنده این فیلم «شان کانینگهام»Sean Cunningham عکاس، تدوینگر و نویسنده اش «راجر مورفی» Roger Murphy بود، در نتیجه شان و من دوست صمیمی شدیم. شان همسن من بود و ۲ فرزند داشت که هم اسم فرزندان من بودند. آن فیلم ۷۰۰۰۰ دلار هزینه داشت و ۳۰ میلیون دلار فروش کرد. تهیه کنندگان فیلم به شان پیشنهاد ساختن یک فیلم ترسناک را دادند. او می دانست که من قصد دارم کارگردان بشوم پس پیشنهاد کرد که من مطلب ترسناکی بنویسم و اینگونه بود که من فیلمنامه «آخرین خانه سمت چپ»Last House on the Left را نوشتم. این اولین تجربه کاری جدی من به عنوان یک حرفه ای بود. این فیلم را با بودجه ای اندک ساختم و استقبال نسبی از آن باعث تثبیت موقعیت من شد.
 
مترجم: آناهیت اعتضادی



طبقه بندی: کارگردانان،
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ احمد فیاضی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


مطالب مفید از سینما. مرجع سینمایی،

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب





Powered by WebGozar

  • تبلیغات متنی
  • قالب میهن بلاگ
  • ضایعات